یادداشت‌ها

سال کنکور، برق که می‌رفت، خوشحال می‌شدم. آن سال عصرها که از مدرسه بر می‌گشتم، تا آخر شب همه کارم

مشاهده‌ی مطلب

همه عمر، چه وقتی که داری با بیشترین سرعت به سمت اهدافت پیش میری، چه وقتی که خودخواسته گوشه‌ای ایستادی

مشاهده‌ی مطلب

حرف مهم و قابل‌تاملی به نظر می‌رسه ولی توی اون چیزی هست که اذیتم می‌کنه. انگار روابط انسانی رو زیاده

مشاهده‌ی مطلب

کلمه ها را کنار هم چید، شعرش را گفت. بی رغبت و بی شوق نگاهی به کاغذِ پیش رویش کرد.

مشاهده‌ی مطلب

کاش کسی میان ما و غم‌ها و اضطراب‌هایمان حائل می‌شد. می‌ایستاد میان ما و آن توده‌های سیاه وحشت‌آفرین، به چشم‌هایمان

مشاهده‌ی مطلب