- تاریخ انتشار:
کلمه ها را کنار هم چید، شعرش را گفت. بی رغبت و بی شوق نگاهی به کاغذِ پیش رویش کرد. بلند شد، در اتاق قدم زد. ایستاد. به منظره بیرون پنجره نگاه کرد. باد میآمد. بارانِ نمنمی شروع به باریدن کرده بود. سکوت کرد. برگشت و کاغذِ شعرش را پاره کرد. با خودش فکر کرد چرا جهان با شاعرانگی بر سر مهر نیست؟ همین را روی کاغذ نوشت: “جهان با شاعرانگی بر سر مهر نیست. جهان پر از خشونتِ بی دلیل است. جهان کشتارگاهِ امیدهای آدمی است. جهان، چشم برناکامی گشودن و دیده بر آروز بستن است. جهان … “. لحظه ای مکث کرد. دوباره کاغذ پیش رویش را پاره کرد. جهان همه این ها بود و هیچ کدام نبود. با خودش فکر کرد جهان هر چه هست، عرصه تناقض مدام است: خوشی عمیق در دل ناخوشی سخت، تولد در دل مرگ، گرفتن در دل رها کردن، پُری در دل خالی بودن و … . با خودش فکر کرد هیچ وصفی بهتر از این برای جهان نیست. چهان پر از تعارض و تناقض است. جهان با شاعرانگی بر سر مهر نیست و هست، نیست و هست، نیست و هست. سکوت کرد، سکوتی طولانی. نوشت: “خود را در میان تجربه های زندگی رها کردن و به آن به چشم بازیِ پر از تناقضی نگریستن”.
نفس عمیقی کشید. باران شدیدتر شده بود.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن