یادداشتها
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن
بیاندازه سبُک
فکرم را از تو میدزدم تا به یادم نیاید که نیستی هربار که به یادم میآیی فکرم را به بیهودهترین
خوشبینیِ بدبینانه
من آدمِ خوشبینِ بدبینی هستم. یعنی فکر میکنم آدمها خوبند و اگر مانعی سرِ راه خوب بودنشان نباشد، ترجیح میدهند
حزنی که تو را نبلعد
با پراید هاچبک قرمزش سر کوچه منتظرم ایستاده. توجّهم جلب میشود. سوار میشوم. روکش صندلیها قرمز و مشکی است، سَریِ
یادمان نرود نفس بکشیم
حرفی میخواهم بزنم که هم تکراری است، هم هزار نقد به آن وارد است و هم دنیایی محدودیت دارد. امّا
میتوانیم آنجا نرویم.
ما نمیتوانیم جلوی تداعیهایمان را بگیریم. یعنی نمیتوانیم وقتی در موقعیتی قرار گرفتیم یا حرفی را شنیدیم، بویی را استشمام
کامو در تنگنای بیدولتی
چطور میشود هم به زندگی بیمیل بود، هم این جهان و رقابتها و بُرد و باختهایش را بیارزش دانست، و
دروغگوهای ترحمبرانگیز
ما دروغگو بار آمدیم. مستقیم یا غیرمستقیم به ما میگفتند در مورد احساساتت دروغ بگو تا ما راحت باشیم، تا