خاطراتِ متفاوت دو همنشین
خاطرات من با دیگری، همیشه لااقل دو روایت دارند؛ یکی روایتِ من و یکی روایتِ او. این دو روایت هیچگاه کاملاً یکسان نیستند و سرنوشت های مت...
تله اضطراب پیش پای خودمان نگذاریم
اضطراب، واقعیتِ خودش را میسازد و واکنشی متناسب با این واقعیتِ پرهراس را از ما طلب میکند. اضطراب می گوید اوضاع خراب است، همه چیز دارد ...
پذیرش خود؟ واقعاً؟
پذیرشِ خود، ایده رهاییبخش امّا بسیار گنگ و چالشبرانگیزی است: "بله، خیلی خوب است که خودم را بپذیرم و به اینهمه جنگ بیهوده در درون و ...
چشمانی غبارگرفته باقی میماند
وقتی یک دوستیِ نزدیک آسیب میبیند یا از دست میرود، غباری از غریبگی جهانِ آدم را پُر میکند. وقتی دوستیِ نزدیکی به غریبگی میرسد، دیوار...
مگر زندگی باز نگشته بود؟
هجوم ناگهانِ اندوه یا حسرت در روزها، هفتهها یا ماههای بعد، تجربهای ناگزیر است. فکر میکنی با فقدانت کنار آمدهای و هرچند غمگینی ولی...
گرهها یکییکی باز میشوند
گفت: خیلی وقتها گرهها یکی یکی ایجاد نمیشن. گاهی بیمقدّمه، همهشون با هم میان. اصلاً گاهی یک جای زندگیت که مختل میشه، مثل ماشین، بق...
جایی برای احساسات من داری؟
جایی برای احساسات من داری؟ میتوانم از آنها با تو حرف بزنم؟ حوصله شنیدنشان را داری؟ کنجکاوِ شنیدنشان میشوی؟ شرمگین یا ناامیدم نمیکنی...
نمیبینَمم
دیده شدن آدم را تنظیم میکند. به قدر کافی دیده شدن آدم را تنظیم میکند. به شکل مناسب دیده شدن، آدم را تنظیم میکند. رضا براهنیِ شاعر د...
تابِ متفاوت
خیلی از ما تابِ روبرو شدن با فقرا و فقر آنها را نداریم. شاید بتوانیم به آنها کمک کنیم. شاید بتوانیم بخشی از درآمدمان را به کاستن از ف...
هرز رفتنِ “جانِ” آدم
گاهی فکر میکنم زندگی آدم چنین چیزی است: یک جهانِ بزرگ، یک دنیا اتفاق و آدم و چیزِ کنترلناپذیر و یک ذهن محدودِ در پیِ بقا. نتیجهاش م...