گره‌ها یکی‌یکی باز می‌شوند

گفت: خیلی وقت‌ها گره‌ها یکی یکی ایجاد نمی‌شن. گاهی بی‌مقدّمه، همه‌شون با هم میان. اصلاً گاهی یک جای زندگیت که مختل می‌شه، مثل ماشین، بقیه جاهای آماده خرابی هم توی این بد کار کردن، عیبشون رو می‌ریزن روی دایره. نتیجه‌اش میشه چند گره همزمان. نتیجه‌اش می‌شه کلافه شدن، احساسِ بدبیاری، ناتوانی، درماندگی و تنهایی.

گفتم: تجربه‌اش کردم. این‌جور وقتا از خودم می‌پرسم واقعاً؟ زندگی با من شوخی داره؟ آخه چرا؟ الان کدوم درد رو چاره کنم؟ به قول سعدی: به طاقتی که ندارم، کدام بار کشم؟ اینجور وقتا، هرچند تموم میشن، جزء سخت‌ترین زمان‌های زندگی‌ان.

گفت: آره، سخته. جیبِ روان آدمو کامل خالی می‌کنن این‌جور موقعیتا. امّا یک چیز خیلی مهم در موردشون هست: اینکه درسته که گره‌ها با هم یا سلسله‌وار پشت سر هم میان، امّا حل شدنشون یکی یکیه. نمیشه همه‌شون رو یک‌جا حل کرد. بعضیاشون بیشتر زمان میخوان و بعضی کمتر. بعضیا کمتر مقدمات لازم دارن و بعضیا بیشتر. باید صبر کرد و توی هر لحظه در پیِ حل همه‌شون با هم نبود. باید خودمون، خودمونو گیج‌تر نکنیم و نترسونیم. مسئله‌ها یکی یکی حل میشن و هر کدوم که حل میشن، جا باز می‌کنن و با توان بیشتری می‌تونیم بریم سراغ بعدی‌ها. خلاصه حرفم اینه که گره‌ها با هم میان ولی یکی یکی حل میشن و اغلب اوقات حل میشن. باید صبور باشیم و زمان بدیم. این یک حرف قشنگِ توخالی نیست. شایدم فکر کنی هست‌. ولی برای من اینطوری بوده.

گفتم: باشه، به حرفت اعتماد می‌کنم.

اشتراک گذاری

آخرین مطالب