چهره داشتنِ دیگری برای من
به چشمهایش نگاه کن، صدا و روایتش را بشنو، کمی او را ببین. حالا دیگر نمیتوانی راحت از کنارش بگذری. نمیتوانی او را جمع ببندی با خیلیه...
دیگری، هرقدر هم نزدیک، همیشه معمّاست
نسبت پیچیده، گاه متناقض و اغلب دوسوگرایانهی ما آدمها با یکدیگر همیشه من را به فکر فرو میبرد.
ما آدمها مدام از هم دور و به ...
دنیا شلوغ است
دنیا شلوغ است. خیلی هم شلوغ است. گاهی فکر میکنم مهمترین کاری که باید بکنیم، خلوت کردنِ جهان از چیزهای بیهوده و زائد است. منظورم از چیز...
به سفر فکر کردن
گفت: باشه، اصلاً سفر رفتن خوبه. امّا آدم چقدر سفر بره؟ کار با سفر راه نمیافته. اینم یک گزینه است که بُردش کوتاهه. سفر هم دیر یا زود خا...
چون پیدا شدنهایش را دیدهام به حرفش گوش میکنم.
گفت: هر وقت گُم شدی بنویس. پیدا میشی.
خودش همیشه مینویسد و پیدا شدنهایش را دیدهام.
چندتا دفتر دارد. توی یکی سرِ هر موضوعی چند ...
جنگهای “شاید”
گفت: "من را جنگی میکشد که هنوز شروع نشده است". حرفش به دلم نشست. چه کشتهها و زخمیهایی که در درونمان نمیدهیم و هیچ اتفاقی در بیرون ن...
حقیقتی که روی دست آدم میماند
گفت: میدونی فرق ما با حیوونای دیگه چیه؟
گفتم: چی؟
گفت: صادقانه بگم، هیچی.
گفتم: پس عقل و احساس و زبان و خیلی چیزهای دیگه چی؟
...