دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان بیفتد و کار ما آرام کردنِ وحشت...
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و دلتنگی و وحشتی را که مرتبط با آن است؟ ما مرگ را...
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است بر روان آدم، زندگی روزمرّه...
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن از فهم همه چیز، در ابهامِ اندوه...
بیاندازه سبُک
فکرم را از تو میدزدم
تا به یادم نیاید
که نیستی
هربار که به یادم میآیی
فکرم را
به بیهودهترین چیزها
سنجاق ...
خوشبینیِ بدبینانه
من آدمِ خوشبینِ بدبینی هستم. یعنی فکر میکنم آدمها خوبند و اگر مانعی سرِ راه خوب بودنشان نباشد، ترجیح میدهند با آدمهای دیگر همدلی کن...
حزنی که تو را نبلعد
با پراید هاچبک قرمزش سر کوچه منتظرم ایستاده. توجّهم جلب میشود. سوار میشوم. روکش صندلیها قرمز و مشکی است، سَریِ دنده قرمز و کمی طلا...
یادمان نرود نفس بکشیم
حرفی میخواهم بزنم که هم تکراری است، هم هزار نقد به آن وارد است و هم دنیایی محدودیت دارد. امّا نقدها و محدودیت هایش به کنار، جوهری دارد...
میتوانیم آنجا نرویم.
ما نمیتوانیم جلوی تداعیهایمان را بگیریم. یعنی نمیتوانیم وقتی در موقعیتی قرار گرفتیم یا حرفی را شنیدیم، بویی را استشمام کردیم، با رفت...