خسته از اپراتور بودن
گفت: ما خیلی زیاد نمیدونیم توی این دنیا چه خبره. اصلاً نمیدونم با این همه ندونستن چطور داریم پیش میریم و زنده میمونیم.
گفتم: مثلا...
درباره حیرت
گفت: هیچوقت عینکِ حیرتت رو زمین گذاشتی؟
گفتم: راستش نه.
گفت: مضطرب نمیشی؟ اینکه هی یادت بیفته اینجا چقدر همه چیز عجیبه و همهمون...
شلیک ناقص در خیال
فرمانده گفت: "اسلحههاتون رو بذارید روی زمین. امروز قبل از آموزشِ نشونهگیری کار دیگهای داریم. به پشت و رو به آسمون بخوابید". ه...
من بچه خوبِ مضطربی شدم
از من میخواهی خودم را مدام با تو چک کنم؟ قبول.
از من میخواهی همانی باشم که تو میخواهی؟ قبول.
از من میخواهی بچه کمدردسر و آرا...
چیزی از جنسِ بودن
اخیراً کشفی کردهام که هربار تایید شدنش هیجانزدهام میکند. فهمیدهام که بعضی آدمها بخشی از وجودشان نوشتاری است. بعضیها بخشی از وجود...
کلماتم به کار نمیآیند
چیزی رازآلود و بیاننشدنی را تجربه میکنم. چیزی که هر روز نیاز به گفتن از آن و ابراز کردنش را بیشتر در درونم حس میکنم. احساس میکنم تا...
حد نگه داشتن
اسمش را گذاشتهام حد نگه داشتن؛ حد نگه داشتن در اندوه، در خشم، در ترسیدن، در پی گرفتنِ ترس، در فکر کردن به مرگ، در پیچیدن به پر و پای ح...
زندگیای از آنِ خود
سریال در انتهای شب چندین موضوع را بیآنکه شیرازهاش از هم بپاشد یا کُلاژی بیدروپیکر از آب در بیاید کنارهم قرار داده بود و از این جهت ...
چیزی عجیب در خاطره داشتن هست که به کلمه در نمیآید
خاطره، زمانپریشی میآورد. گذشته را در ذهنت و حتی در تنت زنده میکند و احساساتی را در تو دامن میزند که چندان ربطی به اکنون و اتفاقات ...