نمیبینَمم
- تاریخ انتشار:
دیده شدن آدم را تنظیم میکند. به قدر کافی دیده شدن آدم را تنظیم میکند. به شکل مناسب دیده شدن، آدم را تنظیم میکند. رضا براهنیِ شاعر در جایی مینویسد: “اگر تو مرا نبینی من کیستم که ببینم؟ من نیستم که ببینم ، نمیبینمَم”. این نمیبینمم خیلی جدی است. یعنی تا دیگری من را نبیند، خودم هم نمیتوانم خودم را ببینم. اگر آن دیگری به قدر کافی من را ندیده باشد یا نبیند، گُم میشوم. هزار جا میروم و هزار کار میکنم، امّا پیدا نمیشوم. اگر آن دیگری مهم من را نبیند من خودم را نمیشناسم و برای خودم گنگ باقی میمانم.
نمیخواهم حرفِ بیهودهای در اهمیت دیگری بزنم. دارم از نیازِ بنیادین به دیده شدن و به رسمیت شناخته شدن حرف میزنم. علّتش هرچه هست، این نیاز، عمیق و جایگزینناپذیر است؛ جای خالیای است که با چیزهای دیگر پُر نمیشود. تنها دیدهشدنی واقعی و باورپذیر میتواند آن را پُر کند. با این حرفها که خودت باید خودت را ببینی هم مسئله حل نمیشود. اینها از اهمیتِ بنیادینِ دیگری بیخبرند و میخواهند مسئله ای عمیق را سرسری حل کنند. اغلبِ ما زخمیِ این به قدرِ کافی و به شکل مناسب دیده نشدنیم. اغلبِ ما آنجا که باید و به آنگونه که باید دیده نشدهایم، شنیده نشدهایم و مهم نبودهایم. جهان هم آنقدر بزرگ است که وقتی چیزی را گم کرده باشیم، بینهایت جا برای گشتن و باز پیدا نکردن وجود داشته باشد. جهان آنقدر بزرگ هست که حتی تا آخر عمر گمشده باقی بمانیم. آنوقت این دردِ گمشدن، پیدا نشدن و در نگاه دیگری مهم نبودن را میبریم توی فلسفه، ادبیات، عرفان و خیلی جاهای دیگر و به جای گفتن از آن از سرشتِ سوگناکِ هستی حرف میزنیم. این دیگری الزاماً معشوق یا والد ما نیست. این دیگری هر آن کسی است که آن بخشِ دیدهنشده و رهاشده ما را ببیند و چشمانمان را به روی آن باز کند. گاهی فکر میکنم اگر نیازِ بنیادین ما آدمها به دیدهشدن پاسخ بگیرد، خیلی از دردهایمان آرام میشوند.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن