یادداشتها
بازیابی زندگی روزمرّه در دل رمانهای آخرالزّمانی
دوستی پرسید این روزها به کدام قسمت مسئله کرونا فکر میکنی؟ پرسش جالبی بود. فرض کرده بود که حتماً به
تنها اگر باشیم، بیداری از پا درمان میآورد.
خوابمان آشفته شده است. باید بخوابیم. باید بتوانیم آرام بخوابیم و خواب ببینیم. بیثباتی، خوابمان را از ما گرفته است.
رایگانبخشی طبیعیترین واکنش است
به کودک زبالهگرد نگاه میکنم. حدودا ۱۲ ساله است. در ماشینم نشستهام، پشتگرم به اینکه فقر یا لااقل این اندازه
کلماتِ سوگواران
هیچ کس باورش نمیشود کلمهها چنین قدرتی داشته باشند. اما دارند. دستکمشان میگیریم. فکر میکنیم همین اصوات رها شده در
با خاطره اتفاقات و تجربهها بمیر نه با رویاها و آرزوها، خواستهها و نرسیدهها، خواستهها و دنبالنکردهها و … .
با خود بودن
اغلب ما خیال میکنیم که جهان درونی داریم و در تنهایی به خودمان فکر میکنیم و برای خودمان وقت میگذاریم.
محدودیتهای گفتگو
ویتگنشتاین تعبیر جالبی دارد؛ میگوید نحوه زیست ما، بعضی چیزها را برایمان روشن و بعضی چیزها را مبهم و غیرقابلفهم
بعضی خداحافظیها آدم را برای لحظهای هم شده رقیقالقلب میکنند. یادش میاندازند که روی تپهای از ماسه ایستاده و هرقدر
«همسفر باد»، سرودهی ساغر شفیعی است و علیرضا افتخاری آن را اجرا کرده است. شاید اگر گوینده شعر، هوشنگ ابتهاج
اضطراب چیز عجیبی است؛ هم به وجود آمدنش و هم آرام شدنش. به یکباره گویی یادت افتاده باشد که کودکت
باران شدید بود، آنقدر که برفپاککن دیگر فایدهای نداشت. چراغهای جاده خاموش بودند و آب رسیده بود به کف ماشین.
روشنفکر و مسئله امید
این روزها، به کرّات به این فکر میکنم که در چنین شرایطی، چه کاری از روشنفکر بر میآید؟ نمیپرسم “وظیفه