- تاریخ انتشار:
باران شدید بود، آنقدر که برفپاککن دیگر فایدهای نداشت. چراغهای جاده خاموش بودند و آب رسیده بود به کف ماشین. تنها کار ممکن گاز دادن بیوقفه بود. ترسیده بودیم. فکر میکنی چطور از آن جنگل زنده بیرون آمدیم؟ با خاطره تعریف کردن. گذشته را مرور کردیم و خندیدیم؛ بیوقفه مثل فشردن پدال گاز.
اشتراک گذاری
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن