- تاریخ انتشار:
اضطراب چیز عجیبی است؛ هم به وجود آمدنش و هم آرام شدنش. به یکباره گویی یادت افتاده باشد که کودکت در خانه تنهاست، شیر گاز باز است، همه همسایهها رفتهاند سفر و خودت هم گیر افتادهای وسط یک ترافیک طولانی که تا مدتها قصد باز شدن ندارد. همینقدر عجیب و تکاندهنده، اضطراب میآید و جهان پیش رویت را غبارگرفته، آشفته و وهم انگیز میکند. بعد اما نمیفهمی چطور آرام آرام گره از خیالت باز میشود و اضطراب از درونت میرود. جهان غبارگرفته دوباره شفاف میشود، کودکت سر از خانه مادربزگش در میآورد، پنجره نیمهبازِ خانه، گازهای کشنده را بیرون میدهد و ترافیک طولانی و بیانتها روان میشود. اضطراب خیلی وقتها همینقدر عجیب و بیهوا از پا میافتد.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن