بازیابی زندگی روزمرّه در دل رمانهای آخرالزّمانی
- تاریخ انتشار:
دوستی پرسید این روزها به کدام قسمت مسئله کرونا فکر میکنی؟ پرسش جالبی بود. فرض کرده بود که حتماً به این مسئله فکر میکنم و سؤالش این بود که این روزها کدام قسمتش توجّهم را بیشتر جلب میکند؟ پاسخ دادم: بازیابی زندگی روزمرّه. این روزها بیش از هرچیز به فرایندِ تدریجیِ بازیابی زندگی روزمرّه فکر میکنم؛ به اینکه چطور داریم تعاریفمان را عوض میکنیم تا چیزها را هرچند نه دیگر مثل قبل، امّا دوباره بازیابی و تجربه کنیم؛ از مهمانیهایی گرفته که کوچکتر و محدودتر شدهاند امّا برگزار میشوند تا مراسم ازدواج و ترحیم، تا حضور در محیطِ کار و خو کردن به تجربههای تازه و … . گویی در دلِ همه اینها پذیرفتهایم که واقعیت نه تصویر فیلمها و رمانهای آخرالزّمانی است و نه چیزی که همین چندماه قبل، به عنوان عادت و زندگی روزمرّه تجربه میکردیم. کمکم انگار سعی میکنیم زندگی روزمرّه را در دل رمانهای آخرالزّمانی بازیابی میکنیم و این اصلاً چیز کمی نیست. این یک جهانبینی تازه است؛ جهانبینیای منعطفتر و با ترس کمتر.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن