یادداشتها
افسانه کار ثابت تکرشتهای
نمیدانم تعبیر درستی هست یا نه. امّا آگاهانه یا ناآگاهانه در پس ذهن بسیاری از ما هنوز چنین تصوری از
امیدوار کردن و سپس محروم کردن
به معنای این کلمه انگلیسی دقّت کنید: Tantalize: to show or promise something that someone really wants, but then not
تنهایی چیز غریبی است. آدم یک وقت چشم باز میکند و میبیند کسی دور و برش نیست، یا هست امّا
همه ما آدمها به کلمه نیاز داریم؛ برای فکرکردن به احساساتمان و برای سخن گفتن از آنها. امّا چه بسیار
تنهایی معرفتشناسانه
امروز در کتابی به تعبیر غریبی برخوردم: تنهایی معرفت شناسانه. آنقدر برایم عجیب و تأمل برانگیز بود که به عادتِ
هیچچیز مثل یک قصه گشوده در روان، توان فراخواندن احساساتِ مختلف را ندارد. مثل تکّه گوشتی رها شده وسط کوچهای
نگاهِ دیگری
رولو مِی، جایی در میانه بحث از رواندرمانی اگزیستانسیال مینویسد: «پذیرفته شدن از سوی دیگری، مثلاً درمانگر، به بیمار نشان
تقلای آزادی
اغلبِ ما نمیدانیم با آزادیمان چه کنیم. یعنی نمی دانیم وقتی زمان، تن، فکر، اراده و قدرت انتخابمان را در
در سکوت شب به ترسی خیره شده بودم که از انتهای دشت میآمد و سودای زمینگیر کردنم را داشت. ترس
وقتی بتونی از داخل ذهن هر آدمی به زندگی و جهان نگاه کنی، میبینی نرمالیتی، سلامت عقل یا هرچیز دیگهای
هر آدمی برای زنده ماندن به قصهای باورپذیر در مورد گذشته و آینده نیاز دارد. بدون چنین قصهای آدمها معلق
میدانی بزرگسالی چه چیزی را به انسان میآموزد؟ اینکه هیچچیز آنقدرها که دلمان میخواهد ساده نیست. کمی که فکر کنی