- تاریخ انتشار:
تنهایی چیز غریبی است. آدم یک وقت چشم باز میکند و میبیند کسی دور و برش نیست، یا هست امّا زبانش را نمیفهمد یا هست و زبانش را میفهمد امّا همراهش نیست، یا هست، زبانش را هم میفهمد، همراهش هم شده امّا میرود و جایی آنجا، وسط جنگ با غریبهها از پا در میآید.
هر سال وقتی همه جا پر میشود از هیاهو و زمزمه عزاداریها، ذهنم گوشهای از این تصویر را بر میدارد و خیره میشود به آن. یک سال درگیرِ قصه ظلم میشود، یک سال قصه شناخت، یک سال قصه آزادگی و یک سال هم مثل امسال درگیر قصه تنهایی. روایتهای مهم همیشه همینطورند؛ متنی گشودهاند برای خواندن و دوباره خواندن و کشف چیزهای متفاوت. تصوّرش را بکن، چقدر یک آدم میتواند تنها باشد وقتی گذشته و حال رهایش کردهاند و آن روبرو هم آدمهایی آمدهاند برای نمک پاشیدن بر زخمِ تنهایی دردناکش. او میرود و لابلای همه این هیاهوهای هزار و چند صد ساله کشته میشود. آن وقت این تنهایی تکثیر میشود توی کل تاریخ و میرسد به انفرادیهای سراسر دنیا؛ جایی که خیلیها مثل او جدا شده از هر آشنایی، جور بودن متفاوت و خواستن متفاوتشان را میکشند.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن