- تاریخ انتشار:
میدانی بزرگسالی چه چیزی را به انسان میآموزد؟ اینکه هیچچیز آنقدرها که دلمان میخواهد ساده نیست. کمی که فکر کنی میبینی تلاش برای ساده کردن چیزها تمنّای بازگشت به کودکیست؛ روزگاری که همهچیز ساده بود و کامیابی و ناکامی با اتفاقاتی ساده، معمولی و قابل درک گره خورده بود. در کودکی همه آن سادگی از کجا میآمد؟ از بیخبری. در بزرگسالی امّا این همه پیچیدگی از کجا میآید؟ از هیچکجا، این پیچیدگی سرشت زندگیست. این ما هستیم که دیگر بیخبری را ترک کردهایم. زندگی با همه پیچیدگیها، با همه تنگناها و با همه تراژدیهایش همانگونه که بوده پیش روی ما ظاهر شده است و ما آرام آرام، توانِ بیخبری، توانِ خودفریبی و توان ندیدن را از دست دادهایم و از دست میدهیم. چه کسی بزرگسالتر است؟ آنکس که توان خودفریبیاش روز به روز کمتر و کمتر شده و از او بزرگسالتر کیست؟ آنکس که میتواند بی خودفریبی و بی تمنّای کودکی تاب بیاورد و زندگی کند.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن