یادداشتها
برای ما هم جا هست
بچه که بودم وقتی صحبت از آخرت میشد، هر کجا، توی خانه یا مدرسه یا هر جای دیگری، یک تصوّر
کارخانه درون
«امروز باید با این احساس دست و پنجه نرم کنی». این را سر صبح یکی بیمقدّمه توی سرم گفت. پرسیدم:
بهای انکار
آنقدر دیر نکنید که ناچار به عجله کردن شوید. این را باید به خیلی از ما گفت؛ خیلی از ما
هیچ چیز از تجربه حیرت به خدا نزدیکتر نیست.
حیرت، یقین نیست، شک نیست، ایمان نیست، هیچ کدامِ اینها نیست. حیرت دیدن و سکوت محض است. حیرت مواجههای بیکلمه
چالههایی برای تکرار شدن
در زندگی زخمهایی هست که به خودمان میزنیم امّا نمی دانیم چرا و رنجهایی هست که برای خودمان میخریم امّا
غیابِ ترکخورده
تلفن، اساماس، تلگرام، ایمیل، اسکایپ و خلاصه همه این ابزارهای ارتباطِ بیبدن، خدمت زیادی به ما کردهاند امّا نوعی دوپارگی،
تغییر چهره جهان
وقتی جوانتری، بزرگتر شدن برایت معانی ساده و گاه خندهداری دارد. خیال میکنی همهاش خلاصه میشود در سفید شدن موها،
صدای بدنهایمان را بشنویم
بدنهای ما با ما حرف میزنند. خیلی بیشتر از آدمهای اطرفمان. بدنهای ما زبانِ خودشان را دارند و هر روز
انسان و خدا (به بهانه شب قدر)
یک وقت میایستی آن کنار و از خودت میپرسی همه اینها، این از خدا حرف زدنها، با خدا حرف زدنها
بعضی چیزها هر قدر هم که زمان گذشته باشد، آدم را رها نمیکنند. اصلاً فراموشی یک افسانه است. آدم نمیتواند
خشمی که سرِ تمام شدن ندارد
خشم هم مثل خیلی از احساساتِ دیگر، قاعدهاش این است که با محرّکی آغاز بشود و زمانی که آن محرّک
سی و چند سال نُه سالگی
هر آدمی یک سری سؤال دارد که از همان بچّگی، دانسته یا ندانسته مدام از خودش میپرسد. گاهی اوقات حواس