یادداشتها
بقیه هم گرفتارند
خودمان هج کم قِصّه نداریم. برای همین نمیگویم همه را مراعات کنیم. نمیشود. این روزها دیگر بار خاطر کسی نشدن،
من این درخت را به امید میوهاش نمیکارم. این درخت را میکارم تا ریشه بدواند در خاک، تا دستهایش را
آدمِ بعد از مشغولیت
همیشه برای من جالب است که آدمها وقتی مشغولیتها و اضطرابهای روزمرّه رهایشان میکند، دغدغه بعدیشان چیست؟ این دغدغه بعدی،
عددپریشی
هر روز چیز گنگ و دردناکی را حس میکنم و در سکوت به دنبال کلماتی برایش میگردم، امّا به سختی
هنرمندان و عاشقان کاشفان جهاناند
شاید این جمله معروف را شنیده باشید که: “هیچ کس به مِه حاضر بر فراز رودخانه تِیمز توجه نکرده بود
من این شعر گروس عبدالملکیان را خیلی دوست دارم و گهگاه مثل امشب خیلی توی سرم تکرار میشود: این فیلم
حالا تو دیگر ساکنِ این خانه شدهای
بصیرتی در بزرگسالی هست که انگار تا قبل از آن به هیچوجه توانِ فهمیدنش را نداری. هزاری هم که در
خاطراتِ متفاوت دو همنشین
خاطرات من با دیگری، همیشه لااقل دو روایت دارند؛ یکی روایتِ من و یکی روایتِ او. این دو روایت هیچگاه
تله اضطراب پیش پای خودمان نگذاریم
اضطراب، واقعیتِ خودش را میسازد و واکنشی متناسب با این واقعیتِ پرهراس را از ما طلب میکند. اضطراب می گوید
پذیرش خود؟ واقعاً؟
پذیرشِ خود، ایده رهاییبخش امّا بسیار گنگ و چالشبرانگیزی است: “بله، خیلی خوب است که خودم را بپذیرم و به
چشمانی غبارگرفته باقی میماند
وقتی یک دوستیِ نزدیک آسیب میبیند یا از دست میرود، غباری از غریبگی جهانِ آدم را پُر میکند. وقتی دوستیِ
مگر زندگی باز نگشته بود؟
هجوم ناگهانِ اندوه یا حسرت در روزها، هفتهها یا ماههای بعد، تجربهای ناگزیر است. فکر میکنی با فقدانت کنار آمدهای