عددپریشی

هر روز چیز گنگ و دردناکی را حس می‌کنم و در سکوت به دنبال کلماتی برایش می‌گردم، امّا به سختی می‌توانم آن را به زبان بیاورم. گویی در کابوسِ آدمی قدم می‌زنم که سال نود و پنج خوابیده و بعد از آن را خواب می‌بیند. گهگاه توی مغازه‌ها نسبت و معنای قیمت‌ها را گُم می‌کنم. نمی‌فهمم وقتی فلان چیز دویست هزار تومان است یعنی چه؟ یعنی گران است یا ارزان؟ وزن ده هزارتومان، صد هزار تومان یا یک میلیون تومان را گاهی واقعاً نمی‌فهمم. بعضی وقت‌ها چند ثانیه یا چند دقیقه به قیمت یک چیز خیره می‌شوم و نمی‌فهمم این قیمت دقیقاً یعنی چه؟ یعنی این مغازه گران‌فروش است یا من دیگر معیار گرانی و ارزانی را گم کرده‌ام؟ این را در خرید چیزهای مختلف تجربه کرده‌ام. گاهی اگر کسی همراهم باشد با او چک می‌کنم. می‌پرسم و بعد معمولاً این پاسخ را می‌شنوم: “وا، همینه دیگه. فکر کردی صد هزارتومن خیلیه؟”

با این که همه این زمان‌ را در ایران زیسته‌ام، ولی انگار ذهنم به پای هضم قیمت‌ها نمی‌رسد و عادت نمی‌کند. عددها عجیب‌ شده‌اند. قیمت‌ها ترسناک‌اند. شدّت تورّم در این شش سال غیرقابل‌هضم است. در شهر که قدم می‌زنم، گویی غریبه‌ای هستم در جایی غریبه‌تر از همیشه. خیابان‌ها همان خیابان‌ها هستند. درختانِ توی باغچه‌ها همان درختان، آسفالت همان آسفالت است، خیابان‌ها هنوز پُر ماشین‌اند، امّا آدم‌ها دیگر آن آدم‌ها نیستند. من دیگر آن آدم قدیم نیستم. انگار در هر قدم مدام زیر پایم خالی می‌شود.

 اینجا چه خبر است؟  اینجا واقعاً چه خبر است؟ نمی‌دانم این حال گنگ و گیجم را می‌فهمید؟ توانستم آن را به کلمه در بیاورم؟

اشتراک گذاری

آخرین مطالب