یادداشتها
گرهها یکییکی باز میشوند
گفت: خیلی وقتها گرهها یکی یکی ایجاد نمیشن. گاهی بیمقدّمه، همهشون با هم میان. اصلاً گاهی یک جای زندگیت که
جایی برای احساسات من داری؟
جایی برای احساسات من داری؟ میتوانم از آنها با تو حرف بزنم؟ حوصله شنیدنشان را داری؟ کنجکاوِ شنیدنشان میشوی؟ شرمگین
نمیبینَمم
دیده شدن آدم را تنظیم میکند. به قدر کافی دیده شدن آدم را تنظیم میکند. به شکل مناسب دیده شدن،
تابِ متفاوت
خیلی از ما تابِ روبرو شدن با فقرا و فقر آنها را نداریم. شاید بتوانیم به آنها کمک کنیم. شاید
هرز رفتنِ “جانِ” آدم
گاهی فکر میکنم زندگی آدم چنین چیزی است: یک جهانِ بزرگ، یک دنیا اتفاق و آدم و چیزِ کنترلناپذیر و
چهره داشتنِ دیگری برای من
به چشمهایش نگاه کن، صدا و روایتش را بشنو، کمی او را ببین. حالا دیگر نمیتوانی راحت از کنارش بگذری.
دیگری، هرقدر هم نزدیک، همیشه معمّاست
نسبت پیچیده، گاه متناقض و اغلب دوسوگرایانهی ما آدمها با یکدیگر همیشه من را به فکر فرو میبرد. ما آدمها
دنیا شلوغ است
دنیا شلوغ است. خیلی هم شلوغ است. گاهی فکر میکنم مهمترین کاری که باید بکنیم، خلوت کردنِ جهان از چیزهای
به سفر فکر کردن
گفت: باشه، اصلاً سفر رفتن خوبه. امّا آدم چقدر سفر بره؟ کار با سفر راه نمیافته. اینم یک گزینه است
این اتاق زمانی پُر بود. حالا که برگشتهام از آن همه آدم و میز و صندلی و صدا، خاطره مانده
چیزی از دستم میافتد. به زمین میخورد. میشکند. تماشایش میکنم. مثل قبل نمیشویم، نه من، نه آن چیز و نه
چون پیدا شدنهایش را دیدهام به حرفش گوش میکنم.
گفت: هر وقت گُم شدی بنویس. پیدا میشی. خودش همیشه مینویسد و پیدا شدنهایش را دیدهام. چندتا دفتر دارد. توی