دیگری، هرقدر هم نزدیک، همیشه معمّاست
- تاریخ انتشار:
نسبت پیچیده، گاه متناقض و اغلب دوسوگرایانهی ما آدمها با یکدیگر همیشه من را به فکر فرو میبرد.
ما آدمها مدام از هم دور و به هم نزدیک میشویم. گاهی فکر میکنیم دیگری را میشناسیم، ولی کمی بعد پی میبریم که نمیشناسیم. فکر میکنیم به دیگری نزدیکیم ولی همزمان دور بودنمان را هم میبینیم. فکر میکنیم دوریم، ولی کمی بعد نزدیکی عمیقی را با او حس میکنیم. ما فکر میکنیم از هم جداییم، ولی اندکی بعد میبینیم که جدا نیستیم. وقتی فکر میکنیم با دیگری وحدت پیدا کردهایم، همزمان جدا بودنمان را هم تجربه میکنیم.
ما همیشه در رفت و برگشت با دیگری و شناختن او هستیم. نه میتوانیم دیگری را فراچنگ بیاریم و نه میتوانیم رهایش کنیم. رابطه ما با دیگری پروژهای بیپایان است. همیشه چیزی ناتمام و گشوده در نسبت ما با او باقی میماند. دیگری هرقدر هم نزدیک و آشنا، همیشه معما است. دیگری همیشه چشماندازی برای نظر کردن و هر بار چیز تازه، متفاوت یا متناقضی فهمیدن است. ما از بدو تولد تا مرگ با دیگری مسئله داریم. ما “بودنِ همیشه گُنگ با دیگری” هستیم.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن