- تاریخ انتشار:
چیزی از دستم میافتد. به زمین میخورد. میشکند. تماشایش میکنم. مثل قبل نمیشویم، نه من، نه آن چیز و نه هیچ چیز دیگری. مسیری یکطرفه است. هیچ چیزی بر نمیگردد. فقط پیش میروی و گهگاه تنها میتوانی به آنچه پشت سرت گذاشتهای نگاه کنی. میگویند گذشته را رها کن. مگر میشود؟ تکههایم آنجا مانده. من، آنجا مانده. با من نیامده.
اشتراک گذاری
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن