چیزی از دستم می‌افتد. به زمین می‌خورد. می‌شکند. تماشایش می‌کنم. مثل قبل نمی‌شویم، نه من، نه آن چیز و نه هیچ چیز دیگری. مسیری یک‌طرفه است. هیچ چیزی بر نمی‌گردد. فقط پیش می‌روی و گهگاه تنها می‌توانی به آنچه پشت سرت گذاشته‌ای نگاه کنی. می‌گویند گذشته را رها کن. مگر می‌شود؟ تکه‌هایم آنجا مانده. من، آنجا مانده. با من‌ نیامده. 

اشتراک گذاری

آخرین مطالب