کلماتم به کار نمیآیند
- تاریخ انتشار:
چیزی رازآلود و بیاننشدنی را تجربه میکنم. چیزی که هر روز نیاز به گفتن از آن و ابراز کردنش را بیشتر در درونم حس میکنم. احساس میکنم تا اینجا حرفهایی را که میخواستم بزنم، میتوانستم بزنم. کلمهها کافی بودند، جملات در عینِ سادگیشان، جایی برای افکار و عواطفم باز میکردند، چیزهایی هم که تجربه میکردم، آنقدرها غریب و ناآشنا نبودند که نتوان از آنها گفت. واژهای هم اگر نمیبود، میشد به آنها اشاره کنی و خودت و احتمالاً دیگری میفهمیدید از چه حرف میزنی.
امّا هرچه زمان جلوتر میآید، امری ابرازنشدنی در درونم بیشتر پا میگیرد و از من چیزی بیش از کلمهها و جملاتِ معمول را طلب میکند. فکر میکنم سنت که بالاتر میرود، بیشتر که مقیم جهان میشوی، قواعدِ جهان که خاضعترت میکند، پیچیدگی زندگی و هستی را که بیشتر تجربه میکنی، تجربههایت از بودن در جهان، کیفیتی ابرازنشدنیتر پیدا میکنند. گویی بودنت بیشتر رنگ و بو و طنین پیدا میکند تا کلمه و واژه. میخواهی بگویی از دیدن این آدم سرشار شدم، امّا واژه سرشار برای حست ناکافی است. میگویی طراوت، زیبایی و زندگی این درخت مبهوتم کرده و میبینی کلماتت نمیتوانند آن جذبه عجیب را برسانند. میگویی این غم، دلم را همچون گلبرگهای درهمرفته غنچه مچاله کرده است (تعبیری که حافظ در یکی از غزلهایش به کار برده) میبینی نه، تعبیر مچاله شدن بدون رنگ و بو و صدای این تجربه کاری از پیش نمیبرد. میبینی همین مثالهایی که میزنی هم کافی نیستند.
تهش ناگزیری بگویی: چیزی ابرازنشدنی در درونم هست که این روزها هم و غمم شده است پیدا کردن راهی برای گفتن از آن؛ چیزی متفاوت از قبل، خواستنی، محزون، وجدانگیز، دلهرهآور و گنگ. چیزی که هرچه بیشتر میخواهم از آن بگویم ساکتتر میشوم.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن