این تویی که با خودت حرف میزنی
وقتی دیگری سکوت میکند و مجبور میشوی با حدسها و ترسهایت ذهنِ او را بخوانی، خیلی وقتها آنکه در درون
وقتی دیگری سکوت میکند و مجبور میشوی با حدسها و ترسهایت ذهنِ او را بخوانی، خیلی وقتها آنکه در درون
دیگری که سکوت میکند، حرفهای درونِ تو دو برابر میشود. حالا تو به جای او هم با خودت و به
گفت: نمیخواهم طولانیتر باشم. میخواهم بیشتر باشم. این دو با هم فرق دارند. سودای جاودانگی ندارم، حسرتش را هم، اندوهش
امشب در حین آماده کردنِ طرحی برای یک کارگاه، از چت جیپیتی کمک میگرفتم که ناخودآگاه گفتم: “بسّه دیگه”. این
باران میبارد. دستم را از پنجره بیرون میبرم. مگر گیاهم که تنم اینطور از قطرات باران به وجد میآید؟ کودکی
روانشناسی، فلسفه زندگی نمیدهد. ارزش تعیین نمیکند. درست و غلط اخلاقی از دلش بیرون نمیآید. باید و نبایدش الزامآور نیست.
آرام بگیر قلبِ من. خون به رگهایم میفرستی که کجا را بگیریم؟ که به کجا برسیم؟ نگاه کن، خبری نیست.
درختم. باد که تکانم میدهد، ریشههایم را بیشتر در خاک فرو میبرم. طوفان که میآید، زمین را محکمتر در آغوش
گفت: اونی که همهاش مراقبه سرش کلاه نره، یک جورِ بدتری سرش کلاه میره. گفتم: چطوری؟ گفت: زندگی رو از
نامگذاری، درمان نیست. صرفِ آگاهی به اینکه این یا آن طرحواره را دارم، سبکِ دلبستگیام چنین و چنان است، فلان
بسیاری از ما از شریک عاطفیمان چیزی را میخواهیم که خودمان نداریم. برای همین از او خوشمان میآید. به او
تو خودت را درست نمیشناسی. او هم تو را نمیشناسد. او خودش را درست نمیشناسد. تو هم او را نمیشناسی.