- تاریخ انتشار:
باران میبارد. دستم را از پنجره بیرون میبرم. مگر گیاهم که تنم اینطور از قطرات باران به وجد میآید؟ کودکی در درونم شروع به دویدن میکند. میپرد توی آبگرفتگیهای خیابان. اولی را با احتیاط، دومی را با شوق و سومی را با لذّتی دیوانهوار. از خیس شدن نمیترسد. فکرش را بکن: آسمان ناگهان قطره قطره میچکد روی پوست تنت. میخواهی به وجد نیاید آن کودکِ همیشه تشنهی شوق؟ میخواهی تنش را به آسمان نسپارد؟
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن