یادداشتها
واپسروی
گاهی اوقات ما آدم ها ترسها، دغدغهها و خوشایندها و بدایندهایی را تجربه میکنیم که هر چه به خودمان و
زندگی اخلاقی و ضرورت شناخت
مخاطب حرفی که میخواهم بزنم همه نیستند. روی سخنم با افرادی است که دغدغه اخلاقیزیستن دارند. یعنی اخلاقیبودن را یک
بالاخره چه باید کرد؟
در تلاش برای پاسخ دادن به پرسش «چه باید کرد؟»، سر میچرخانیم به این سو و آن سو و با
وقتی چیزها از کار میافتند
وقتی نمی نویسی، چیزها میریزند توی خودت و سکوتت عمیقتر میشود. ابتدا کمی مضطرب میشوی. همه آنچه که با نوشتن
خندید و گفت ولی تو امیدوارتری.
گفت: میشه بدون اینکه پدر خودمون رو در بیاریم زندگی کنیم. گفتم: یعنی چی؟ گفت: به خودت نگاه کن. کی
جستجوهای تازهی ناگزیر
«وقتی جوان بودم چیزی در مورد یک خادم کلیسا خواندم- همان کسی که دستیارِ کشیش محسوب میشود. داستان جالبی بود
پرسشهای واحد، روایتهای متفاوت
یکی از تجارب جالب من، شنیدن پرسشهای واحد به روایتهای مختلف و از آدمهای متفاوت است. گاهی اوقات فکر میکنم
سنجش گاه و بیگاهِ جهانبینی
در سال ۱۹۶۰، روزنامهنگار گوردون یانگ از یونگ پرسید: «چه چیزهایی کم و بیش از عوامل اصلی شادکامی انسان محسوب
مربّعهای زخمی
خطای رایج و عجیبی هم هست که گاهی به آن «خطای مقولهسازی» میگویند؛ این که از شباهت محدودِ دو چیز،
جدّیت نگاه مؤمنانه
دوستی میگفت نمیتوانم فلان خبر را بشنوم و غصّه نخورم، نمیتوانم فلان اتفاق را ببینم و دست و دلم نلرزد،
باورِ رهاییبخش به بیثباتی عالم
عرفا میگفتند نه خوشی در عالم پایدار است و نه ناخوشی. در عالم هیچ چیز پایداری وجود ندارد. این ناپایداری
هر انسانی زخمی در درونش دارد که مواجهه او را با جهان معیّن میکند: اینکه کجا برود، چه بکند، با