روان، تحمیل نمیشناسد
این را دیگر خوب فهمیدهام که هیچکس برای عبور از یک دوره نمیتواند خودش را هُل بدهد، و باید کارش
این را دیگر خوب فهمیدهام که هیچکس برای عبور از یک دوره نمیتواند خودش را هُل بدهد، و باید کارش
خشمِ ابرازنشده یا شنیده نشده، گُم نمیشود؛ جایی برای ابراز شدن یا تخلیه شدنش پیدا میکند، حتی اگر آسیبی بزند،
تا به حال به این کارِ ما آدمها در علامتگذاری زمان توجّه کردهاید؟ اینکه روز و هفته و ماه و
آینده، گذشته نیست. من هم در آینده همین آدمِ امروز نیستم. آینده نامشخص است، منِ آینده هم. اینکه میگویند غصّه
“ابژهی ازدسترفته، ابژهی ایدئالشده است”. همین چند کلمه روایتِ بخش بزرگ و گاه دردناکی از قصه زندگی ما آدمها است.
بیا خودمان بیترس به جهنم برویم. بیا از کسی نپرسیم و یک راست برویم همانجا. این همه احتیاط برای بهشتی
دیگری بلعیده که بشود، خاصتیش را از دست میدهد. بلعیده بشود یعنی چه؟ یعنی من تصاحبش کنم، یعنی چیزی بشود
«عالم درونی خود را فدای تصویر بیرونی کردن». این تعبیر را توی کتابی میخواندم. حرفِ جدیدی نیست. میگوید اینقدر چگونه
گفت: آخرش انگار همیشه همین است. یک لحظه به خودم میآیم و میبینم انگار همه آن اتفاقات را از پشت
ما آدمها پیچیدهایم؛ یک پیچیدگیِ منتهی به مرگ. البته این منتهی به مرگ بودن خیلی ربطی به چیزی که میخواهم
احوالِ گُنگِ نیازمندِ ترجمه. اسم دیگری برایشان پیدا نکردهام. گاهی که دقیقتر میشوی، میبینی غم است، گاهی شادی، گاهی اضطراب،