دعوتی معذّب‌کننده

«عالم درونی خود را فدای تصویر بیرونی کردن». این تعبیر را توی کتابی می‌خواندم. حرفِ جدیدی نیست. می‌گوید اینقدر چگونه دیده شدن از چشمِ دیگری برایمان مهم می‌شود که یادمان می‌رود که هستیم، چه می‌خواهیم، کجا داشتیم می‌رفتیم، سرمان گرمِ چه چیزی بود، دلمان در پیِ چه چیزی می‌گشت و … . حرف قشنگی است، ولی انگار دعوتِ معذّب‌کننده‌ای توی خودش دارد؛ اینکه با عالم درونیِ خودت چنین کاری نکن.

حرفش را می‌فهمم و نمی‌فهمم. عالم درونیِ من چه جور چیزی است؟ هر بار که راهم را می‌گیرم و می‌روم توی خودم، گُم می‌شوم. انگار بر می‌خورم به موجوداتی که به زبانی بیگانه حرف می‌زنند. انگار هر بار در شهرِ درون خودم کوچه پس‌کوچه‌ها را نمی‌شناسم، نیاز به راهنما و مترجم پیدا می‌کنم و چیزهایی که ابتدا واضح به نظر می‌رسیدند، برایم کم‌کم مبهم و درهم‌پیچیده می‌شوند. با خودم فکر می‌کنم این دیگر چه دعوتی است؟ وقتی آنجا همه چیز اینقدر مبهم و نامعلوم است، چرا چنگ نزنم به همین تصویر بیرونی؟ چرا نشوم همینی که دیگران می‌بینند یا فکر می‌کنم که می‎‌بینند یا دوست دارم که ببینند؟ آن داخل اصلاً وجود دارد؟ منِ من وجود دارد؟  من که هربار با خودم تنها می‌شوم، بعد از چند جمله کوتاه با خودم، باز توی سرم شروع می‌کنم به حرف زدن با دیگران. چه کسی می‌تواند یک طولانی در خودش با خودش باشد؟ چه کسی می‌تواند گُم نشود؟

 به نظرم چیزِ ارزشمند و شدنی‌، بیش از عالمِ خود را داشتن، صادقانه با دیگری بودن است. این حالت، واقعی‌ترین و در عین حال شدنی‌ترین حالتِ آدم است. نه آن سرگشتگی و ابهام و اضطرابِ با خود بودن را دارد و نه آن فدا کردنی که این تعبیر بالا می‌گوید. انگار در حضورِ صادقانه با دیگری، خودت با خودت هستی و گُم هم نمی‌شوی. خلاصه حرفم این است که عالم درونی خود را داشتن، عملیاتی‌اش می‌شود همان که وینیکات می‌گفت: تنهایی در حضور دیگری. اینجوری آدم نه غرق می‌شود و نه فدا. صادقانه با دیگری بودن زمینِ سفتِ زیر پای خود است. گاهی این آدم یک آدم واقعی آن بیرون است، گاهی یک نویسنده غایب است، گاهی یک رواندرمانگر و گاهی هم شاید یک هوش مصنوعی.

اشتراک گذاری

آخرین مطالب