من هم اینجا تنها هستم.

گفت: آخرش انگار همیشه همین است. یک لحظه به خودم می‌آیم و می‌بینم انگار همه آن اتفاقات را از پشت شیشه دیده‌ام. همه آن آدم‌ها انگار توی یک فیلم بودند و من، همان پسربچه هشت ساله‌ام که چشم دوخته‌ام به صفحه تلویزیون و دارم هر چیزی را که پخش می‌شود تماشا می‌کنم. انگار از هشت سالگی از پای تلویزیون بلند نشده‌ام. انگار هیچ وقت نرفته‌ام پیش آن‌ها، انگار هیچ وقت یکی از آن ها نشده‌ام. راستش نمی‌دانم اصلاً خود آن‌ها هم با هم هستند یا نه. شاید آن‌ها هم دارند مثل من یک فیلمِ طولانیِ چندین ساله را تماشا می‌کنند‌. شاید آن‌ها هم دارند از پشت صفحه تلویزیون من را می‌بینند که زل زده‌ام به یک قابِ همیشه روشن.

گفتم: حس می‌کنی با بقیه آدم‌ها فرق داری؟

گفت: من نمی‌دانم بقیه آدم‌ها چه کار می‌کنند یا چه چیزی می‌بینند. هیچ وقت نرفته‌ام توی تصویر. من به آدم‌ها نگاه می‌کنم، حتی دستشان را می‌گیرم، لمسشان می‌کنم، امّا انگار همیشه آن دیوار شیشه‌ای بین ما باقی می‌ماند. من کسی را نمی‌شناسم‌. من تا به حال به هیچ کس نزدیک نشده‌ام. گاهی فکر می‌کنم من برای همیشه گیر افتاده‌ام توی خودم، و مرگ، چیزی نیست جز خاموش شدنِ یک‌باره و ابدی این قاب.

گفتم: همیشه فاصله‌ای هست.

گفت: بله، همیشه فاصله‌ای هست. این دیوار شیشه‌ای هیچ وقت کنار نمی‌رود. من همیشه توی دنیای خودم هستم. گاهی دورتر به آدم‌ها و گاهی نزدیک‌تر. اصلاً می‌فهمی چه می‌گویم؟

گفتم: بله، دستت را دراز کن. آن‌جا که دستت می‌ایستد و به من نمی‌رسد، قاب دنیای من است؛ مرزِ دنیای من و تو‌. من هم اینجا تنها هستم.

اشتراک گذاری

آخرین مطالب