من هم اینجا تنها هستم.
- تاریخ انتشار:
گفت: آخرش انگار همیشه همین است. یک لحظه به خودم میآیم و میبینم انگار همه آن اتفاقات را از پشت شیشه دیدهام. همه آن آدمها انگار توی یک فیلم بودند و من، همان پسربچه هشت سالهام که چشم دوختهام به صفحه تلویزیون و دارم هر چیزی را که پخش میشود تماشا میکنم. انگار از هشت سالگی از پای تلویزیون بلند نشدهام. انگار هیچ وقت نرفتهام پیش آنها، انگار هیچ وقت یکی از آن ها نشدهام. راستش نمیدانم اصلاً خود آنها هم با هم هستند یا نه. شاید آنها هم دارند مثل من یک فیلمِ طولانیِ چندین ساله را تماشا میکنند. شاید آنها هم دارند از پشت صفحه تلویزیون من را میبینند که زل زدهام به یک قابِ همیشه روشن.
گفتم: حس میکنی با بقیه آدمها فرق داری؟
گفت: من نمیدانم بقیه آدمها چه کار میکنند یا چه چیزی میبینند. هیچ وقت نرفتهام توی تصویر. من به آدمها نگاه میکنم، حتی دستشان را میگیرم، لمسشان میکنم، امّا انگار همیشه آن دیوار شیشهای بین ما باقی میماند. من کسی را نمیشناسم. من تا به حال به هیچ کس نزدیک نشدهام. گاهی فکر میکنم من برای همیشه گیر افتادهام توی خودم، و مرگ، چیزی نیست جز خاموش شدنِ یکباره و ابدی این قاب.
گفتم: همیشه فاصلهای هست.
گفت: بله، همیشه فاصلهای هست. این دیوار شیشهای هیچ وقت کنار نمیرود. من همیشه توی دنیای خودم هستم. گاهی دورتر به آدمها و گاهی نزدیکتر. اصلاً میفهمی چه میگویم؟
گفتم: بله، دستت را دراز کن. آنجا که دستت میایستد و به من نمیرسد، قاب دنیای من است؛ مرزِ دنیای من و تو. من هم اینجا تنها هستم.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن