فکرم را از تو میدزدم
تا به یادم نیاید
که نیستی
هربار که به یادم میآیی
فکرم را
به بیهودهترین چیزها
سنجاق میکنم
تا برود
تا نماند
تا یادم برود
امّا یادم نمیرود
تو میآیی
بُهت میآید
و چیزها بیاندازه سبک میشوند.
فکرم را از تو میدزدم
تا به یادم نیاید
که نیستی
هربار که به یادم میآیی
فکرم را
به بیهودهترین چیزها
سنجاق میکنم
تا برود
تا نماند
تا یادم برود
امّا یادم نمیرود
تو میآیی
بُهت میآید
و چیزها بیاندازه سبک میشوند.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن