فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است بر روان آدم، زندگی روزمرّه او، امیدهایش، آرزوهایش و تصویرش از زندگی. فقدان، جراحتی است که از آن خونِ آینده ازدسترفته و خونابه اندوه بیرون میزند. فقدان زخمی است که تیر میکشد (دردِ تیز و سوزاننده حسرت). فقدان زخمی است که میبندد، ترمیم میشود، نمیکشد، امّا داغ مینشاند.
این بار تنها خواستم توصیفش کنم، بیهیچ تحلیل و حرف دیگری، همانطور که بر جان مینشیند و تو را برای دیرزمانی به غیرخودت، به آدمی متفاوت، کمطاقت، هر دم متغییر، گاهی بیاندازه سبک و گاه بیاندازه سنگین بدل میکند. هر سوگواری قصّه خودش را دارد، دردی از جنسِ خودش میکشد، تابی از جنسِ خودش پیدا میکند، به شیوه خودش فرو میرود و به توان خودش بیرون میآید. هر سوگواری بیخوابی خودش، کابوس خودش، امید خودش و آرامش گهگاه خودش را دارد. امّا چیزی مشترک میان همه سوگواران هست: جراحتی ناآشنا که در آغاز حتی نمیدانی خوب میشود یا نه.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن