یادداشتها
دو گونه عشقورزی
چقدر مهم است کنار آمدن با این حقیقت که عشق و دوست داشتن اقسامی دارد و آدمها به طرق مختلفی
با گاردِ باز
بعضی وقتها، بعضی آدمها یا بعضی اتفاقات گارد آدم را به هم میریزند و با این کار یک دنیا حس
ایجاد علقه میانِ جنایت و جنایتکار
ویکتور هوگو در جایی از رمان «کلودِ ولگرد» (ترجمه محمد قاضی)، پس از شرح حال کامل «کلود»، شروع می کند
آدمها نجات پیدا میکنند با قصّه گفتن
آدمها نجات پیدا میکنند با قصّه گفتن. این را حمیدِ سعدی میگفت. همانکه بعد از اینهمه سال توی همایشِ «گرانش
اغلب ما کودکیم
در صفحه چهل و دو کتاب «خلق داستان کوتاه» نوشته دیمن نایت (ترجمه آراز بارسقیان) به این قسمت برخوردم: “وقتی
لذّت عمیق دیده شدن و پنهان ماندن
گاهی اوقات احساس میکنم که داستاننویسها لذّت عمیقی میبرند از دیده شدن و دیده نشدن، از آشکار شدن و پنهان
هنرِ نشستن با درد
گاهی اوقات همه خوشبختی در ساختن لحظات خوش وشاد، داشتن چیزها، رابطه با آدمها و سلامت تن و روان نیست.
زخم
زخم چیز عجیبی است. زخم همواره یک نشانه است؛ نشانهای از آسیب و دردی در گذشته، بهبودی پایان نیافته و
و جهان که یکسره ناامن شده بود
خواب میدیدم که گیر افتادهام وسط یک میدانِ مین. نشسته بودم و توی تاریکی به این فکر میکردم که کدام
کلماتی که تن نمیدهند
یادم هست هرسال عید که تمام میشد، مدرسه که میرفتم حیرت میکردم از این همه فراموشیِ هرچه که چند ماه
تنهایی و معنای زندگی
امشب داشتم به تنهاترین آدم روی زمین فکر میکردم؛ همانطور که وقتی ماشین آدم تصادف میکند برای تسکین خودش یاد
خود را در کنارِ دیگری زیستن
دو چیز ما را با خودمان بیگانه میکند: «نادیده گرفتن دیگری و نادیده گرفتن خود». ممکن است تعجب کنید. خیلی