دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن
فکرم را از تو میدزدم تا به یادم نیاید که نیستی هربار که به یادم میآیی فکرم را به بیهودهترین
من آدمِ خوشبینِ بدبینی هستم. یعنی فکر میکنم آدمها خوبند و اگر مانعی سرِ راه خوب بودنشان نباشد، ترجیح میدهند
با پراید هاچبک قرمزش سر کوچه منتظرم ایستاده. توجّهم جلب میشود. سوار میشوم. روکش صندلیها قرمز و مشکی است، سَریِ
حرفی میخواهم بزنم که هم تکراری است، هم هزار نقد به آن وارد است و هم دنیایی محدودیت دارد. امّا
ما نمیتوانیم جلوی تداعیهایمان را بگیریم. یعنی نمیتوانیم وقتی در موقعیتی قرار گرفتیم یا حرفی را شنیدیم، بویی را استشمام
چطور میشود هم به زندگی بیمیل بود، هم این جهان و رقابتها و بُرد و باختهایش را بیارزش دانست، و
ما دروغگو بار آمدیم. مستقیم یا غیرمستقیم به ما میگفتند در مورد احساساتت دروغ بگو تا ما راحت باشیم، تا