- تاریخ انتشار:
در دوران ما از آدمهایی که میمیرند، صدا و تصویر باقی میماند و ما را حیرتزده میکند از این همه درآمیختگی زندگی و مرگ. او رفته، دیگر نیست، اما صدا و تصویرش هست و از زندگی با ما میگوید. فیلم را که میبینم گم میشوم در فکرهام: این چهره زنده و شاد، اکنون خونآلود و خاکی است. چطور چنین چیزی ممکن است؟ همیشه این سویه از تکنولوژی دچار تناقضم میکند. میخواهم و نمیخواهمش. میخواهمش چون جلوی محو شدن تصویر دیگری را در خاطراتم میگیرد و نمیخواهمش چون پریشانم میکند با تناقضی که در آن هست؛ اینکه آن حرکتها و صدا مال کسی است که دیگر حرکت و صدایی ندارد.
از صبح این ویدیو کوتاه دوباره درگیرم کرده. سرزندگی و شور او، وجود این همه شهوتِ مرگ و کشتن در دنیا و تصویر زنده کسی که دیگر زنده نیست، مچالهام میکند و با خودم میگویم: چه شکننده، چه آسیبپذیر و چه تنهاییم ما آدمها.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن