- تاریخ انتشار:
وسط همه این بحرانها و حتی گاهی در نتیجه همه این بحرانها، دوباره میشود حیرت کرد از زنده بودن، متولد شدن، رشد کردن، بدن داشتن، احساس کردن و مردن. روزمرگیها و بحرانهای زندگی معمولا یادمان میبرند که چقدر همین بودن، حیرتآور و گاهی وحشتآفرین است:
جهان می توانست نباشد ولی هست و من می توانستم نباشم ولی هستم. روزی هم خواهد رسید که جهان با همه بالا و پایینیهایش هست و من دیگر نیستم. آنوقت سیاست و اقتصاد و خوشی و ناخوشی این جهان را می گذارم و برای همیشه میروم.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن