مسیرِ دشوارِ عقلانیت

منِ فلسفه‌خوانده که مدام سرِ کلاس‌هایم از اهمیت تردید و درنگ و دوباره فکر کردن می‌گویم، وظیفه دارم این را هم اضافه کنم که این کار اصلاً آسان نیست. اگر این را نگویم نتیجه‌اش می‌شود یک منبرِ بی‌فایده درباره عقلانیت که در نهایت به بعضی‌ها احساس درماندگی می‌دهد و بعضی‌‌ها را هم می‌کند قاضیِ خطاهای عقلانی دیگران، بی‌آنکه ببینند خودشان چه باورهای نادرست و نامعقول زیادی دارند.

عقلانی زیستن کار آسانی نیست. ما خیلی از خطاهای فکریمان را اصلاً نمی‌بینیم که بخواهیم اصلاحشان کنیم. به خیلی از باورهای بنیادینمان آنقدر خو کرده‌ایم که از دیدن شواهد خلافشان مضطرب می‌شویم. خیلی از باورهایمان (از جمله باورهای اصطلاحاً روشنفکرانه‌مان) شده‌اند هویت ما و فرقی نمی‌کند سی سالمان باشد یا پنجاه سال یا جامعه تغییر کرده باشد یا نباشد، دست‌نخورده باقی می‌مانند.

همین خودِ من، بعضی وقت‌ها حیرت می‌کنم از این همه سفت و سخت بودنم در مورد یک سری داوری‌های اخلاقی یا باورهای سیاسی‌ام که اگر کمی از نزدیک‌تر ببینمشان، کلی خطا و بی‌دلیلی در موردشان وجود دارد. این را حالا در حوالی چهل سالگی بیشتر دارم حس می‌کنم. می‌بینم دلم می‌خواهد امّا توان بازاندیشی خیلی چیزها را ندارم. خسته‌ام، می‌ترسم، زورم نمی‌رسد، شجاعتش را ندارم. تلاشم را می‌کنم و به خودم سخت نمی‌گیرم. می‌دانم آدمیزاد پر از نامعقولیت است و اصلاً عاطفه و احساس و میل را هم باید به قدر کافی پاس داشت.امّا این را هم بیشتر می‌فهمم که عقلانی زیستن مسیر دشواری است و در دعوت به آن باید صبور باشم و متواضعانه‌تر عمل کنم.

اشتراک گذاری

آخرین مطالب