مسئله بیپایانِ کفایت
- تاریخ انتشار:
مسئلۀ کفایت، خورۀ روح است، موریانه است، بختک است، شیطان رجیم است. مسئله کفایت یک غولِ بیشاخ و دم است که نیازهایش ته ندارد. هرکجا باشی و هر کاری که کرده باشی، یقهات را میگیرد و میگوید: باز هم بیشتر. مسئلۀ کفایت، سوختِ تلاشِ بیانتها برای بدست آوردن چیزهایی است که از جایی به بعد، حتی نیازی هم به آنها نداری، تلاشِ بیوقفه برای بدست آوردن ِچیزی است که داری و نمیبینی و تقلّا برای تبدیل شدن به کسی است که لازم نیست باشی. میگویی آخرش که میمیرم، چرا اینقدر میدَوَم؟ بعد در حالی که دوباره میدوی، میبینی مسئله، کافی نبودن است. میدوی که شاید مفید باشی، کافی باشی، بِرِسی.
مسئلۀ کفایت، تلاش برای بدست آوردن ِتأییدی است که پدر و مادر، خانواده، فرهنگ و … باید به تو میدادند و به هر دلیلی ندادند؛ هر قدر هم که بدوی، فلان ثروت را هم که به دست بیاوری، به بهمان آدم هم که برسی، قدرت زیاد هم که داشته باشی، بدنت هم که به کوهی از ماهیچه تبدیل شده باشد، شناخته شده باشی، داشته باشی، شده باشی، توانسته باشی و … . مسئلۀ کفایت، بیش از تلاش برای حل کردن، نیاز به منحل کردن دارد، نیاز به درنگ دارد، نیاز به سوگواری کردن برای ایدئالی که نمیشود و رها کردنش. مسئلۀ کفایت نیاز به گفتگوی بدون شرم و زمین گذاشتنِ باری بیهوده زیاد دارد. کاش میشد با دوستانمان آنقدر امن میبودیم که از حس ناکافی بودنمان میگفتیم و به مدد آنها خودمان را میبخشیدیم.
میدانم سخت است. خودم هم دارم میدوم و این حرفها را میزنم. ولی هرچه هست، باید این بار را زمین گذاشت. اینگونه نمیشود ادامه داد و از پا نیفتاد.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن