گفتگویی در فراغتِ میان دو جنگ
گفت: جنگ تمام شد. گفتم: کدام جنگ؟ گفت: جنگِ توی سرِ من. گفتم: چرا شروع شد؟ گفت: باور میکنی خودم
گفت: جنگ تمام شد. گفتم: کدام جنگ؟ گفت: جنگِ توی سرِ من. گفتم: چرا شروع شد؟ گفت: باور میکنی خودم
تقریباً هر مسئلهای برای ما مردها تبدیل به مسئله کفایت میشود. اگر مرد هستید احتمالاً چندین بار در روز درگیری
با ما همه چیز تمام میشود: عشقهایمان، دوستداشتنهایمان، ترسهایمان، امیدهایمان، بردهایمان، باختهایمان، اندوههایمان، شادیهایمان، خوشنامیهایمان، بدنامیهایمان، دوستیهایمان، دعواهایمان، سلامهایمان، خداحافظیهایمان،
ادبیات، سر بیرون آوردن از اینجا و اکنون است. نفس کشیدن در هوایی دیگر است. اینجا نبودن است. از خیال
پرسیدم: فکر میکنی چطور میتونیم تاب بیاریم؟ گفت: با مهاجرت یا سادهتر کردنِ زندگی. گفتم: مهاجرت رو میفهمم ولی از
“باید تعاریفمان را از سود و زیان، برد و باخت و آسیبپذیری و مصون بودن بازبینی کنیم”. این تعبیری بود
گفت: نگرانم. شاید انتظار داشت چیزی بگویم که آرامش کند. چیزی نگفتم. سکوت کردم. هر دومان سردرد داریم از صبح.
نمیدانم این فقط من هستم که چنین تمایلی پیدا کردهام یا این احساسِ فردی، بخشی از یک تمایل عمومی هم
روان هر کدام از ما گیر و گورهایی دارد که هزینههایی روی دستمان میگذارند. هر کدام از ما تاریخچهای داریم
آدم برای رفتن به روایتی رفتنی نیاز دارد و برای ماندن به روایتی ماندنی. وگرنه تاب آوردن برایش سخت میشود.
باورت میشود که همه آن آدمهای دیگر هم مرکز جهان خودشان هستند و تو برایشان صرفاً یک دیگری، یک شیئ
میگویند زندگی دو روز است، نباید جدّیاش گرفت. امّا نمیدانند که من نمیتوانم، دست خودم نیست. انگار همینکه آدم بداند