گفتگویی در فراغتِ میان دو جنگ
- تاریخ انتشار:
گفت: جنگ تمام شد.
گفتم: کدام جنگ؟
گفت: جنگِ توی سرِ من.
گفتم: چرا شروع شد؟
گفت: باور میکنی خودم هم دقیق نمیدانم.
گفتم: چگونه تمام شد؟
گفت: همه توانم را مصرف کردم و تمام شد. همه، همه تیرها را شلیک کردند، همه موشکها پرتاب شدند، همه دادها کشیده شدند، هرچه بود مصرف شد و آنوقت سلاح را زمین گذاشتند.
گفتم: جنگهای توی سرت همیشه همینطور تمام میشوند؟
گفت: نه. گاهی از تنم هم مایه میگذارم. دست و پایم تمام میشوند، رگ و پیام، جانم، خونم.
گفتم: و جنگ تمام میشود؟
گفت: بله، صلحی موقتی به بهای زمینگیر شدن تنم.
گفتم: فکر میکنی روزی میرسد که در خودت و با خودت نجنگی؟
گفت: شاید. هرچند امید چندانی ندارم. تنها دارم به تلفات کمتر فکر میکنم. فهمیدهام که برای تلفات ندادن، بیشتر تلفات میدهم.
گفتم: پذیرش هزینه برای کاستن از آن.
گفت: بله. من اینم. تنها میتوانم کمی بهتر باشم. فعلاً دارم از فراغت میان دو جنگ لذت میبرم و امیدوارم اینبار جانم به آتش کمتری کشیده شود و زودتر خاموشش کنم.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن