هیچ مردی کافی نیست.
- تاریخ انتشار:
تقریباً هر مسئلهای برای ما مردها تبدیل به مسئله کفایت میشود. اگر مرد هستید احتمالاً چندین بار در روز درگیری با احساس کفایت و بیکفایتی را تجربه میکنید، یا از خودتان میپرسید چطور میشود بیکفایت نباشم یا بیکفایتیام آشکار نشود. اگر هم زن هستید، فارغ از مسئله کفایت و بیکفایتی در خودتان، حتماً متوجّه شدّتِ به مراتب زیادترِ آن در مردان اطرافتان شدهاید. میدانید از چه حرف میزنم؟ از پسربچههای مضطرب یا کلافهای حرف میزنم که گهگاه در هیئت مردان جوان یا بزرگسالِ اطرافتان آشکار میشوند. از لحظاتی که آن مردِ بزرگسال گویی به هر دری میزند تا چیزی را پنهان کند، تلاشی بیاندازه میکند برای نباختن و کم نبودن، یا غم و خشم عجیبی را تجربه میکند چون آنچه باید میشده، نشده و آن مردی که باید میبوده، نبوده یا مردهای دیگر توانستهاند امّا او نتوانسته.
اگر به فروید بگویید، پاسخِ کوتاهش اضطراب اختگی است. میگوید مردها همیشه کم یا زیاد درگیرِ اضطراب از دست دادن فالوس یا جایگزینهای نمادین آن هستند. میگوید مردها میترسند مردانگیشان را از دست بدهند و در رقابت برای به دست آوردنِ مادر یا جایگزینهای او رنجور و بینصیب، از بقیه عقب بمانند.
امّا برای فهم این مسئله شاید نیاز چندانی به تحلیلهای پیچیده روانکاوی کلاسیک نباشد. فرهنگ (که امری تکاملی است) امکاناتی به مردان داده و انتظارات سختگیرانهای از آنها دارد. برای جامعه و فرهنگ، فردِ انسانی اهمیت چندانی ندارد. مطلوب، بقای نوع از دلِ رقابتی پیوسته و با هر بهایی است. این و آن مرد مهم نیستند. مهم این است که “مردان” با نقشی که به آنها داده شده بخشی از جامعه و نیازهایش را پیش ببرند. کسی هم این میان با شرم از پا درآمد، مهم نیست. امّا قصّه دردناک اینجاست که اغلبِ مردان واقعی آن برندگان مدام نیستند و حضور آن کودک مضطرب بخشی واقعی از تجربه مرد بودن است؛ بخشی که باید پذیرفته شود، چه توسط زنان و چه به طور خاص توسط خود فرد. هیچ مردی کافی نیست جز آن مردی که لاف میزند و می پوشاند یا آن مردی که بهای کفایت ظاهریاش را دیگران میپردازند.
یک نکته تکمیلی: در این متن از مسئله کفایت مردانه گفتهام. احتمالاً شبیه همین را در مورد کفایت زنانه و در مورد موضوعات متفاوتی بتوان گفت. به تعبیر فروید برای مرد بیشتر مسئله اضطراب اختگی است و برای زن بیشتر اضطراب از دست دادن ابژه عشق یا عشقِ ابژه.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن