یادداشتها
نامرئی بودن
نامرئی بودن، تجربهی ترسناکی است؛ مثلاً نامرئی بودنِ یک بچه در خانوادهاش، یک سالمند در جمعها، یک مهاجر در میان
این چیزها واقعاً کار میکنند
این کارها روانشناسبازی، لوسبازی، فانتزیبازی یا روشنفکربازی نیست. واقعاً کار میکند. اینکه با آدمها حرف بزنی واقعاً به خودت و
خود بودن در حضور دیگری
+ غمگین نباش – نمیتونم. مگه دست خودمه؟ + پس برو جای دیگه غمگین باش. – یعنی چی؟ + من
او کجا رفته است؟
گفت: ادلّهی علیه جاودانگی رو آدم تا وقتی میتونه بخونه و باهاشون همدل باشه که عزیزی رو از دست نداده
معلمی و خطر کردن
معلمی کردن در ایرانِ سالهای اخیر نوعی خطر کردن است. خودت را در تنگنایی قرار میدهی که اگر لذتی جبرانِ
رنجهای آگاهی و کاربرد مثبت روانشناسی
آدم، مثل بقیهی حیوانات نیست، که اگر بود کارش خیلی راحتتر میبود. غریزه کارش را میکرد و به آدم میگفت
چرا ایران برایت مهم است؟
گفت: تو که جهانوطنی و مرزها برایت معنایی ندارند. چرا ایران برایت مهم است؟ گفتم: چون انسان برایم مهم است.
من آدمِ فهمِ سیاست نیستم
آن روز، وقتی از تشییع جنازه بر میگشتیم، توی ماشین همه ساکت بودیم و آهنگ غمگینی از مختاباد پخش میشد:
در معرَض بودن و آموختن
گاهی مسئله بیش از هر چیز بلد نبودن، ندیدن و آشنا نبودن است. میفهمی یک جای کار میلنگد. میفهمی حالت
دو سوی دیوار
صبح از خواب که بیدار میشوم، صدای گریه نوزاد همسایه را میشنوم. مادرش سعی میکند آرامش کند. اسمش علیرضا است.
هوس گم شدن
یک جایی از عمر هم آدم دلش میخواهد گُم بشود. میپرسی چرا؟ پاسخش را دقیق نمیدانم. فقط دلت میخواهد گُم
اغلب ما به خودکشی فکر کردهایم/میکنیم
خودش را کشت. هیچکس دقیق نفهمید چرا، حتی خودش. این قصه بسیاری از خودکشیها است. خیلی وقتها خودکشی همینقدر معماگون