یادداشتها
در عمقِ زیاد گیر افتادن
گفت: گاهی فکر میکنم توی حاشیه زندگیام. یک جایی بیرون از بازی آدما، یک جایی که زندگی توش بیرنگ و
طلبِ پیوند با واقعیت
این یادداشت در پی این ویدیو است. اگر این هذیانها در پستو و صرفاً باور فردی بودند، یا نیاز به
مهارتِ فکر کردن به درد
دردم چگونه پایان مییابد (چه دردهای جسمانی و چه رنجهای روانی)؟ این پرسش مهمی است که همهی زندگی با ما
یک انقباض طولانی
امروز فکری ذهنم را خیلی مشغول کرده بود. اینکه اگر ایران نبودم و دیگر نمیخواستم به ایران برگردم، چه چیزهایی
مهربان پنهانکار
گفتم: میدونی چیه؟ مشکل اینه که تو توی رابطههات فقط خوبی آدمها رو میبینی و بهشون میگی. آدمها اولش کیف
نقش روشنفکران در اوضاع امروز ایران
دوستی برایم نوشته است، آیا میتوان به آیندهی این تحوّل امیدوار بود؟ آیا این سکولار شدن و دینپیرایی، سطحی و
کار نویسنده: از چه چیز “باید” نوشت؟
نویسنده از چه چیزی “باید” بنویسد؟ باید تصویرگر واقعیت باشد -هرقدر تلخ- یا باید از امید بگوید؟ سالها پیش نقد
از رفتن و ماندن
اولی گفت: من نمیخوام از اینجا برم. این جمع، این درختا، این طبیعت، اصلاً دلم نمیاد اینا رو بذارم و
پنهان کردن و مراقبت؟ ؛ دربارهی صداقت در رابطه
گفت: میدونی چرا آدمها توی رابطههاشون شفاف نیستن و خیلی چیزها رو از هم پنهان میکنن؟ گفتم: چرا؟ گفت: چون
علیه فرسودگی
سالها چیزی از او میخواستند که دلش با آن نبود. گذران عمرش اما در گرو پولی بود که برای این
آیا همهاش همین بود؟ ترسیدن و ترسیدن و مردن؟
من ترسیدم. ما ترسیدیم. همه ما زیاد ترسیدیم. از چیزهای زیادی ترسیدیم، از جایی به بعد (شاید حتی از آغاز)
سرخوردگی و جستجوی راههای تازه (به بهانهی سالروز راهپیمایی ۲۵ خرداد)
بعد از ۸۸ خیلی از ما دیگر آدمِ فعالیت سیاسی نبودیم. بخشی از آن به سنوسالمان بر میگشت، بخشی به