یادداشتها
حرکت از انکار به رویارویی
ما در آغاز بیش از پذیرش مرگ، به انکارِ آن نیاز داریم. مرگ برای روانِ کودکانهمان، باری بیش از توان
روزِ برفی، آدم دیر میرسد
نوجوان که بودم، وقتی شدیداً نیاز به نوشتن داشتم امّا حرفها و فکرهایم طوری بودند که دلم نمیخواست یا نمیتوانستم
یادآوری هیجانی
امشب دوباره یاد جلال افتادم. همان پسر همسایه که بیست و هفت سال پیش توی تصادف کشته شد. چقدر همه
اضطراب، انسان است در گاهِ بیسِپَری
اضطراب، پنجرهای رو به نیستی است. از آن سوی اضطراب میتوانی عدم را ببینی. گویی زندگی خالی میشود و میخواهی
تن دادن به سادگیِ نسیم
صدای سگی از دور میآید. میدانم روزی خواهد رسید که دیگر چنین صدایی را در سکوتِ یک شب پاییزی نمیشنوم.
بیزاری از ضعیف و مظلوم
دیدنِ فردی ضعیف یا مظلوم در همهی آدمها احساس یکسانی ایجاد نمیکند. بعضی همدلی میکنند و اگر کاری از دستشان
شور است و از دهن افتاده
گفتم: دلم میخواهد بخوابم، زیاد، طولانی و شاید برای همیشه. گفت: افسردهای؟ گفتم:نه، افسردگی را میشناسم. در کتابها نشانههایش را
بیخانمانیِ انتخابی
گفت: به دنبال یک راهِ گریزم؛ نه “از زندگی” که “در زندگی”. به دنبالِ جایی برای فرار از اضطرابم، فرار
آنقدرها هم ناممکن نیست
خیلی از ما سبکِ زندگیِ خاص خودمان را نداریم. زندگیمان چهل تکّه است و خیلی وقتها عاریتی. میدویم امّا اگر
این جهان، این جهانی نیست که فکر میکردیم
این جهان، آن جهانی نیست که فکر میکردیم. حتی آن جهانی که بعد از تغییر باورهایمان فکر میکردیم آن را
کی میافتیم؟
گفتم: کی میافتیم؟ گفت: وقتی بِرِسیم. گفتم: شاخه رهایمان نمیکند؟ گفت: مگر طوفانی بیاید. گفتم: کِی میرسیم؟ گفت: وقتی خیالِ
مدیریتِ حسرت
اسمش را شاید بتوان گذاشت “مدیریتِ حسرت”. یعنی از هر طرف که بروی حسرتی باقی میماند. باید دست به انتخاب