- تاریخ انتشار:
این همه راه زیاد بود برای منی که خودم نخواسته بودم. تو را نمیدانم. امّا من دلم میخواهد بنشینم، دراز بکشم، بمانم.
میگویی خودت را جمع کن، میگویی تو که خودت بلدی با خودت حرف بزنی و خودت را راضی کنی. میگویی این همه راه را آمدهای، باز هم بیا. امّا میدانی؟ من دلم میخواهد لج کنم، دلم میخواهد بلد نباشم، نتوانم، یاد نگیرم، دل خودم را گرم نکنم، سرِپا نشوم، این امید لعنتی را (که هر بار خودش را از نمیدانم کجا به دلم میاندازد) رها کنم. چرا نباید حق همه اینها را داشته باشم؟ چرا نتوانم بایستم و بگویم من دلم میخواهد بنشینم، آنقدر بنشینم تا دلم خودش بخواهد که دوباره بلند شوم و اگر نخواست باز هم بنشینم. تا ابد بنشینم.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن