کریستین بوبن درگذشت. چندباری در این سالها به رفتنش فکر کرده بودم؛ به اینکه آدمی با نگاه او به زندگی، چگونه با مرگ روبرو میشود و چگونه این دنیا را برای همیشه ترک میکند. کاش مصاحبهکنندهای پیدا میشد و این آخرین سوال را هم از او میپرسید.
بوبن در آثارش تو را به مهمانی حیرت، زیبایی، جنون، کودکی، عشق، تنهایی و خیال میبرد. او با کلمه و تصویر عجین بود و حرفهایی میزد که در اوج سادگی بیاندازه عمیق بودند. معنویت بوبن، از جنس رویارویی با جهان و لمس اجزای آن بود. او در بن و بنیاد، زندگی را تراژیک میدید امّا همزمان، کار ادبیات و کلمه را جستجوی روزنی از نور در این تلخی میدانست.
او جهانِ خودش را در کنار این جهان و در داد و ستد با آن خلق کرده بود؛ جهانی روشن که پیشترها ساکن و بعدها زائر گاه و بیگاهش بودم.
خداحافظ آقای بوبن، خداحافظ هم قبیله، خداحافظ دوستِ نادیده همیشه آشنا
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن