مهربانِ مجبور
- تاریخ انتشار:
من آدمهای مهربانِ کلافه و غمگین زیادی را میشناسم؛ آدمهایی که دیگران دوستشان دارند و مهربانیشان را ستایش میکنند، اما حال خودشان خوب نیست.
من آدمهای خوب زیادی را میشناسم که مهرباناند چون بلد نیستند جور دیگری باشند، چون اگر جور دیگری باشند خودشان را دوست ندارند و چون اگر مهربان نباشند، احساس گناه میکنند.
من آدمهای مهربانِ زیادی را میشناسم که از دیگران آسیب میبینند اما نمیتوانند عصبانی بشوند و پاسخی بدهند.
من آدمهای خوبِ زیادی را میشناسم که مهرباناند اما آزاد نیستند. آنها چارهای جز مهربان بودن ندارند. ما آنها را ستایش میکنیم و اسیرشان میکنیم. آنها لازم دارند خشمگین بشوند و دوست داشته بشوند، حرف بزنند و کسی طردشان نکند، گلایه کنند و کسی نگوید از تو انتظار نداشتیم. آنها حق دارند کمی جور دیگری باشند و بعد اگر خواستند مهربانی را “انتخاب” کنند.
مهربانِ مجبور، جایی در میانهی فضیلت و ناتوانی گرفتار است. دیگران ستایشاش میکنند اما خودش خالی و درمانده میشود.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن