علیرغمِ همه اینها
- تاریخ انتشار:
همه ما یک «نمیتوانم» ِ بزرگ گوشه روانمان داریم که مدام پایش را میکشیم وسط تجربههایمان. از قضا بزرگترین موفقیتهای ما زمانی به دست میآیند که با مشت و لگد هم اگر شده، دوباره این «نمیتوانم» را پرت میکنیم همان گوشه و به کارمان ادامه میدهیم.
منظورم از این حرف، هجویات روانشناسیِ زرد نیست. دنیا پر از سنگ و چوب و تیر و تخته است که هی میافتند سر راه آدم. هزار مانع اجتماعی و سیاسی و اقتصادی هم هست که نمیگذارند آدم به آنچه میخواهد برسد. همه اینها هستند ولی این نمیتوانمِ اوّل کار، هیچ ربطی به آنها ندارد. نمی توانمِ اوّل کار همهاش قصه ایست که ما برای خودمان میگوییم. این نمیتوانم، محصولِ صداهایی است که توی سرمان میپیچند و هدفشان چیزی نیست جز تکرارِ ناکامی، کوچکتر کردنِ جهانِ تجربههای ما و ایجاد حسرت و افسوس.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن