جایی بیرون از برد و باخت
- تاریخ انتشار:
حرفی که میخواهم بزنم کمی متناقض است. امّا مگر از تناقض، گریزی هم هست؟ آخرش یک روز باید بایستیم و چشم در چشم بشویم با یک عالمه تناقض و به خیلیهایشان خو کنیم و آرام بگیریم. تازه آن وقت است که زندگی با ما کنار میآید. حرف متناقضی که میخواهم بزنم این است: خیلی وقتها، برای بُردن، باید سودای برد و باخت را از سر بیرون کرد. یعنی باید هم از اشتیاقِ بردن دست کشید و هم از حسرت و ترسِ باختن. تنها آن زمان است که میتوانی آنچنان که هستی بایستی، مبارزه کنی، بجنگی و پیروز بشوی. باید همه چیز خلاصه بشود توی خودت.
اشتیاق پیروزی خورهای بیصبر و کمطاقت است. تا افقی روشن پیش رویت هست، پیشت میبرد و هر لحظه هیجانت را بیشتر میکند. امّا تا افق پیش رویت تیره و تار میشود، خیلی زود رنگ میبازد و بدل میشود به یأس و ترس. آنگاه وحشتِ باختن به سراغت میآید. باز هم همانقدر هیجان زدهای، امّا اینبار از اضطرابِ باختن.
باید خالی از اشتیاق و ترس به زمین رفت؛ با پذیرشِ هر نتیجهای. باید دل برید از امیدِ بُردن و ترسِ باختن. آنوقت، همهمه تشویقها هیچ میشوند، همانطور که تهدیدها و خطرها. حرف متناقضی است. آدم برای بردن وارد مسابقه میشود، چطور میشود دست از سودای بُردن بردارد؟ آدم تا سن و سالش کم است این را نمیفهمد. اصلاً نمیتواند بفهمد. باید آنقدر ببرد و ببازد تا متوجّه بشود بیرون از برد و باخت، جایی هست که همیشه فرصتِ بهتر دیدن و آرامتر عمل کردن وجود دارد. آنوقت، این همه تکان و ضربه و افت و خیز را تجربه نمیکند. آرام به میدان میآید، گذر زمان تهدیدش نمیکند، با هیجان بازی نمیکند و میایستد تا موقع مناسب و آنگاه حرکتش را انجام میدهد.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن