در نوجوانی و جوانی، به زندگی و بودن در این جهان که فکر می کردم، از دریچهی حیرت و سرگشتگی و امید بود. حیرتزده میشدم از اینکه هستم و جهان وجود دارد، سرگشته بودم و نمیدانستم حالا با این زندگی چه باید کرد و امید داشتم به فهمیدن و یافتن این پاسخ.
با این همه، مواجههام با زندگی، مواجههای با واسطه بود. لااقل اکنون چنین احساسی دارم. آن امید، فاصلهی من بود با زندگی؛ نوعی به تأخیر انداختن و موکول کردنِ مواجهه با جهان به زمانی دیگر.
این روزها اما آن امید، دیگر نیست. همهاش مواجهه و اکنون است. فهمیدهام که نمیفهمم یا لااقل فهم جهان، آن چیزی نیست که انتظارش را داشتم. نشستهام در جایگاه تماشاچی. نگاه میکنم و درنگ میکنم و دوباره نگاه میکنم و باز درنگ میکنم. با خودم میگویم زندگی همین است؛ رازی نگشودنی و تجربهای مدام.
این روزها حس میکنم صرفاً باید هر تجربهای را هضم کنم و بگذارم تغییرم بدهد. من این روزها به این تغییرِ در نتیجهی هضمکردنِ تجربههای بیواسطهی زندگی (هرچه که هست، از خوشی تا ناخوشی و سوگ و …) بیش از هر چیز ایمان دارم.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن