پیشتر مواجهه با شُرور انسانی (ظلمها، جنایتها و …) و غیرانسانی (زلزله، سیل، قحطی و …) برای ما آدمها آسانتر بود. هم از شُرور کمتری باخبر میشدیم، هم آسیبِ کمتری در نتیجۀ این شُرور ایجاد میشد و هم این شُرور چندان از ما دور نبودند و ممکن بود بتوانیم تأثیر کم و بیش مستقیمی بر آنها بگذاریم. این روزها اما چنین نیست. حجمِ شُروری که از آنها باخبر میشویم بیش از توانِ ما است، آسیبها بیش از تصور ما هستند و کاری هم که از ما بر میآید خیلی وقتها ناچیز است.
در چنین شرایطی، تماشاچیانی میشویم که از دنیا انتظار انصاف و و خوبی داشتند، اما با خلافش روبهرو شدهاند؛ تماشاچیانی که هم فروریختنِ ساختمانها را میبینند و هم فروریختنِ باورها و انتظاراتشان را. از خودم میپرسم: در چنین جهانی چهگونه میتوان تاب آورد؟ در چنین جهانی چه باید کرد؟
پاسخهای گوناگونی به ذهنم میرسد اما در بُنِ همهی آنها دو چیز مشترک است: یکی پذیرشِ محدودیتِ انسانی و دیگری دست کشیدن از تلاش برای فهمیدن و معنا پیدا کردن برای اتفاقات. فکر میکنم باید سپر انداخت و کارهای کوچک (هر کاری که از دستم بر میآید) کرد و انتظار نداشت.
آخرین مطالب
دوباره همان زندگی به سراغمان میآید.
در روزهای کرونا، تصور بسیاری از ما این بود که تا مدّتها قرار است سایه احوالی آخرالزّمانی بر جلسات درمان
آموختن دوباره درباره مرگ و سوگ
با خودم فکر میکنم فکرِ مرگ را کجای زندگی باید گذاشت؟ یا تنها فکر مرگ هم نه، هر اندوه و
فقدان جراحت است.
فقدان جراحت است. خونی که از زخمِ فقدان میرود، رمقِ آدمی است، خاطرات اوست، شور زندگی اوست. فقدان جراحتی است
مراقبت از موجودی چهلتکّه
در مراقبت از سوگ دیگری، سکوت کار میکند؛ سکوت حاضرانه، تجربه دیگری را با ذهن خود تفسیر نکردن، دست کشیدن